... به شوق تو
همچون شبنم روی برگ درخت باغچه خانه مان
روزی آرام در آرزوی ديدنت نشسته ام !
چشمان باطراوتم را با اشک های دلتنگی ام پاک بر چهره
زيبای تو دوخته ام !
پرنده زيبای من! سمانه روئیای من!!!
ای ترانه زندگی براستی با آن همه دلبستگی! با کدامين تاب و توان
دل از تو برکنم...!!!

من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به
خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش و زندگی را به خاطر زیباییش
و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر
چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......

عشق یعنی...
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
دلي كه از بي كسي غمگين است ،
هر كسي را مي تواند تحمل كند .
هيچ كس بد نيست .
دلي كه در بي اويي مانده است،
برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.
لبخند ها زهر آگين ،
دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده ،تسليت ها خفقان آور ،
لذت ها دروغ هايي فريبنده ،
زيبايي ها حيله هاي اغفال،
افق ها حصار هاي عبوس زندان ،
درختان ، هر ك قامت دشنامي ،
ابر ها هر پاره سايه ي نفريني ،
مهتاب سرد و آفتاب رسوايي
و روز ، برص گرفته ي وقيحي كه او را
بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند .
و شب ، گر آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش
او را مي جويد تا فرو بلعد.
و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ
كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب...
كه هر چهره اي ، نگاهي ،طرح اندامي ،طنيني ،رنگي
در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست!
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جست وجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
"فروغ فرخزاد"

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم .
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي خواست مرا دوست بدارد
من او را دوست مي داشتم
وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم.....
وقتي او تمام شد....من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است...
مثل تنها مردن!

*ما هم خدايي داريم*


سلام به برو بچه های بامرام وبلاگ خودمونی
می خوام اسم اساتید عزیزم رو براتون معرفی کنم
زبان خارجه:استاد نظامی(با مرامه "یه جنتل من واقعی")![]()
![]()
ادبیات فارسی : استاد فلسفی(خیلی با حاله)![]()
مهندسی نرم افزار:استاد کاووسی![]()
سیستم عامل:امیری یار احمدی(کمپوت جذبه)![]()
شیوه ی ارائه مطلب: استاد دهریزی(شادی بخش)![]()

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامي که نيستي
غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند
رشک مي برم
تو را دوست ندارم
اما نميدانم چرا
آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند
وبارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهايي که دوستشان دارم
بيشتر شبيه تو نيستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامي که نيستي
از هر صدايي بيزارم
حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها
طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گويايت
با آن آبي عميق و درخشان
بيش از هر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد
آه ميدانم که دوستت ندارم
اما افسوس ديگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
ميبينم که بر من ميخندند
زيرا آشکارا مينگرند
نگاهم به دنبال توست![]()
سلام به همه ی بچه های باحال مخاطب وبلاگ خودمونی من
با نظراتون واقعا خوشحالم کردید
شاید باورتون نشه ولی من از دانشگاه دارم وبم رو آپ می کنم .
توجه توجه
سلام بچه ها
من دانشگاه قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شددددددددددددممممممممممممم
بهم تبریک نمیگین ؟؟؟؟؟؟

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
تقدیم به پاییز زرد همیشه بهار
به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناسایی مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!
كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای جسدم باشد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
محبوبم همیشه به انتظار
بازگشتت خواهم ماند
سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد
برد به آن دیاری که عاطفه دارند
و یا دیاری که معرفت باران است
و یا کوی دوست خانه امن است
و راز دار سکوت بلند شبهایم
سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی
همان کسی که سراپا مرید رندان است
همان کسی که ز می خانه جام میطلبد
و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها
سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید
که او به هر رهگذر که می آید
بیان کند همه درد های بی درمان
و گوید این همه درد از کجا مرا در جان
فتاده است و امانم برده
و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران
همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده
کنون عزم سفر کرده این تن خاکی
و می رود که بگوید به جمله دلداران
در این سفر مرا همرهی نمی باشد
یکی بیاید و همراه من شود
به باد گفتم چهره در هم کرد
به آب گفتم سکوت معنا کرد
به صبح گفتم نسیم را ندا در داد
نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود
ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه
دوباره غافله را یک سوکت تنهایی
فرا گرفت
و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها
چگونه راه برود
و زان میاد باد همسفر گردد
ولی چه سود
که تنها مرا به خاک آلود
ولی نبرد با خود تن نحیف مرا
و باز سپردم به موج دریا ها
و موج برد با خود تن نحیف مرا
تا دیار ماندن ها
و در میان آن همه ساحل مرا
سپرد به ساحل غم ها
و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم
میان آن همه ساحل گرفته به غم
و باد را صدا کردم
دوباره آب را صدا کردم
به نور خنده زدم تا دوباره برگردد
به شاخه درختان خویش در آویختم
ولی کسی نشنید تا بیاید و یاری ام بکند
و باز هم نسیم آمد به من خندید
و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز
وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست
که وقت تنگ است و موقع رفتن
و بار ها همه بسته در انتظار تو اند
و این سفر شده آغاز تا کجا
ندانم این دوست
به شوق دیدن دوست می روم
هر کجا که خواهددوست
![]()
امروز تولد منه
تولدم مبارک
قربون همه ی اونایی که منو یادشون نرفته و بهم تبریک گفتن![]()
لبخند زدی و اسمان ابی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا اخر عمر غرق بی تابی شد








